در پِـیــــــــــــ...

منم مثه همه "در پی"ِ چیزهایی هستم که ...

در پِـیــــــــــــ...

منم مثه همه "در پی"ِ چیزهایی هستم که ...

به خیال ماندنت

...

کنار پرتگاه شونه به شونه وایسادیم،

قبلا خیلی زیاد با هم راجع به نترسیدن حرف زدیم،

 یهو خودشو پرت میکنه،

من اما پریدن پیش کش حتی نمیتونم نگاه کنم!

داد میزنم و نمیدونم داره پرواز میکنه یا هنوز مشغول پرت شدنه،

بعد از چند ثانیه

میگه: حرف از نترسیدن بود نه پرواز! حالا بین ما اختلاف فقط این ارتفاع نیست.

...

اگه زمین خوردن نداشت خب همه میپریدن.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۱۵
پوریا علاءالدینی


از وقتی بیدار شدم (تقریبا 5:30) هی حس میکنم یه دفتر جلوم بازه و دارم مینویسم، هی مینویسم و خط میزنم، هی میگم و نقضش میکنم، هی ورق میزنم و قبلیا میخونم و هیچ، هی توو مغزم هشتک میکنم #۲۵_دوست_داشتنی و دلیل میتراشم واسش  و نه!، هی مرور میکنم اتفاقات رو ، ریشه هاشونو ، هی تلاش میکنم یادم بیاد کی چی گفته توو طول دیشب و امروز، هی انگار میخوام همه دنیا رو مخاطب خودم کنم، حتی هی دارم عکسامو توو ذهنم مرور میکنم ببینم کودومش واسه متن شایدم واسه امروز مناسبه

بعد یهو میگم شاید اصلا امروز روز خوبی واسه حرف زدن نیست آخه اینقد حرف بی سر و ته ، انقد حس های متناقض ، انقد ... ، گفتن نداره!
دوباره برمیگردم از اول، غرقم.

...
خواهرم و مامانم میشینن توو ماشین که ببرمشون مدرسه.
خواهرم میگه: سلام، تولدت مبارک!
من هنوز غرقم، تا میخوام چیزی بگم مامانم میگه: ااااا! تولدته، قربونت برم تولدت مبارک! گردنمو میگیره و صورتمو میکشه جلو و بوسم میکنه! بعد یهو شروع میکنه: "اون روز بعد از ظهری بودم، هنوز میرفتم شهریار! (خدا خیرشون بده آدمای خوبی بودن اولش که انتقالی گرفتم گفتن میفرستیمت نزدیک ترین ده به تهران، ده مویز) آره دیگه بلند شدم از خواب و شروع کردم جم و جور کردن خونه و جارو و پارو، شکر حل کرده بودم توو آب میخواستم نباتی درست کنم، ساعت 10 اینا خاله گلنازت اومد بهم سر بزنه گفت
"تو با این حالت حالا آب نبات درست کردنت گرفته، بریم دکتر" گفتم "تا آشپزخونه رو جم و جور نکنم نمیام اومدی و رفتیم و یه اتفاقی افتاد یه نفر بیاد خونم نمیگه این چه زن شلخته ایه!"رفتیم بیمارستان اقبال، دکتر گفت: "دختر تو باید بستری بشی!" هنوز لحاف و تشکتم آماده نبود، خاله رفته بود به لحاف دوز گفته بود نی نی ما یه خرده زودتر داره میاد.
...
هنوز غرقم، کاش به این زودی 25 سال تموم نمیشد.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۱۵
پوریا علاءالدینی

"پیامبر" و "دیوانه" ، "آن و آن" ؛ کنار هم نشستن.
حالا سالگرد همنشینی این دوتا اثره، یک از دنیای نوشتنی ها و خواندنی ها و دگر از دنیای نواختنی ها و شنیدنی ها.
---
این دفعه دیگه واقعا چیزی ننوشتم بل دارم بلند بلند فکر میکنم.
---
پیامبر و دیوانه اثر جبران خلیل جبران به ترجمه نجف دریابندری
آن و آن اثر حسین علیزاده به سه تار حسین علیزاده و تنبک پژمان حدادی

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۰۵
پوریا علاءالدینی

دختربچه ها


میگفت کاش همیشه بچه بودیم،
خب خواسته ی زیادی بود ولی من به نصفشم قانع ام ؛ "کاش دخترا همیشه دختربچه بودن!"

...

هیچ وقت شاعر نبودم، این دفعه هم مثه همیشه.
...

برای ترکیب بندی مثلثی سه تا عنصر لازمه ولی کافی نیست.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۱۱
پوریا علاءالدینی

ببین که نُت های حماقت را چه بی پرده در شور می نوازند
 و به طرب وا می دارند این مار نگزیدگان ریسمان ترس را !

...

شاید باید مناسبتی پیش میومد ولی خب به نظرم اومد بازی هر روزه.
...

پ.ن: ندارد
"صرفا از باب عادت به سه بخشی کردن نوشته!"

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۴ ، ۱۷:۰۳
پوریا علاءالدینی

نِت


گفت: چه عجب بالاخره یه فوکوست نِت شد!
...

گاها حس میکنم "خیلی دقیق بودن" از آدمیت به دوره،،

منظورم اخلاق آدمی نه، که رفتار آدمیست!
...
حیرت رو دل میفهمه چشم فقط نمایشش میده
شاید بگید خب چه ربطی داشت؟!
خب ممکنه واقعا ربطی هم نداشته باشه.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۶
پوریا علاءالدینی

بذار بشینم وسط حیاط ، همونجا که حوض فیروزه ای هم مثه تو هیچ وقت نبوده!
راستی کودوم گلدون گل سرخی میتونه قشنگ تر از اونی باشه که ما هیچ وقت نداشتیم!؟

...

حتی میتونی به جای "هیچ" ، "هر" بذاری، نه نمیشه! اون جمله برا درست شدن به تلاش بیشتری نیاز داره.

...

"این مطلب به هیچ عنوان عاشقانه نیست"
عدم، خالی از وجوده، جالب نیست؟

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۴ ، ۰۹:۵۱
پوریا علاءالدینی

خاموشی


اسمشو گذاشتم "خاموشی"
به نظرم بهش میاد، به حال الانمم ایضا.


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۱۷
پوریا علاءالدینی

دنیا عوض میشه ، آدما هم ایضا
مثه آدما باشی بده ، نباشی هم ایضا!
---
چند هفته س میخوام این حرفو بگم حالا این شد مکتوبش.

---
امیرعلی: من خلاف نمیکنم
محسن خان: خلاف، کارِ خلافکاره! ... خلافو از لب کندش بزنی سلامته ... فتح الله هر چی بهت گفت خوب میگه!
.
.
.
یوسف: داداش امیر مثه گذشته ت که نمیشی ، مثه حالایی.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۰۴:۳۰
پوریا علاءالدینی

فک کردن به اینکه میتونی شروع کنی به رفتن هیجان انگیزه؛ بعدش میشینی با خودت میگی از A میرسم به B بعد از اونجا هم دیگه راهی نیست تا C ؛ نزدیکای که میشی یه دلشوره ی با مزه ای میگیرتت حس میکنی هر لحظه ممکنه یه نور شدید از پشت تپه چشماتو خیره کنه و یهو رنگها از تابستونی بودن درآن و بهاری شن بعد انگاری نور میزنه و رنگها همونی میشن که فک میکردی دیگه داری میدوئی توو دشتِ پشتِ تپه و قنده که توو دلت آب شدن میگیره! ضربان قلبت میره بالا اما تو دنیای خیالت فک میکنی صدای پاته که داره دنیا رو میلرزونه ، دوربین آروم آروم میاد بالا و یه لانگ شات تمیز میگیره و تو توو قطر کادر داری میدوئی هنوز، که تصویر فولو میشه و تو هم به نظر میاد از بالا و راستِ قاب داری خارج میشی که احتمالا بری و سالها به خوبی و خوشی زندگی کنی.

---

"هه" رو که نوشتم بعدش فک کردم حتما باید ادامه ش بدم

---

21-20 روزگار رویاس بعدش دیگه سبک سنگین میکنی قصه هاتو ، انگاری نویسنده باشی و بعد بشی تهیه کننده ، اول همینکه حال خودت رو خوب کنه واست کافیه ولو اینکه مجنون خطاب شی، بعدش میگی "نکنه بگن فلانبگذریم از اینکه یه سریا درگیر بیسار هم میشن!

 

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۰۲:۱۴
پوریا علاءالدینی